محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
696
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون مسروق كمى آنها را بديد طمع در ايشان بست و كس پيش وهرز فرستاد كه با اين جمع اندك چرا آمدى ؟ سپاه من چنانست كه مىبينى و خويشتن و يارانت را به خطر افكنده اى ، اگر خواهى اجازه دهم كه به ديار خويش باز گردى و با تو در نياويزم و هيچكسى از تو و يارانت ، از من و يارانم بدى نبيند و اگر خواهى هميندم با تو جنگ اندازم ، و اگر خواهى مهلت دهم تا در كار خويش بنگرى و با يارانت مشورت كنى ؟ وهرز كار را بزرگ ديد و بدانست كه سپاهش طاقت دشمن نيارند و به مسروق پيغام داد كه ميان من و خويشتن وقتى معين كن و عهد و پيمان كن كه با همديگر پيكار نكنيم تا مدت به سر رود و در كار خويش بنگريم . مسروق چنان كرد و هر كدام در اردوگاه خويش بماندند . و چون ده روز از مدت پيمان گذشت پسر وهرز بر اسب خويش نشست و تا نزديك سپاه حبشيان برفت و اسبش او را به اردوگاه انداخت كه خونش بريختند و وهرز ندانسته بود ، و چون از كشته شدن پسر خبر يافت كس پيش مسروق فرستاد كه ميان من و شما همان بود كه دانيد پس چرا پسر مرا كشتيد ؟ مسروق پاسخ داد كه پسر تو به ما هجوم آورد و به اردوگاه ما در آمد و تنى چند از سبكخردان ما بر او تاختند و خونش بريختند ، و من به كشتن او راضى نبودم . وهرز به فرستاده گفت : « او پسر من نبود بلكه زنازاده بود ، اگر پسر من بود صبر مىكرد و خيانت نمىكرد تا مدتى كه ميان ما هست بگذرد . » آنگاه بگفت تا جثهء پسر را بر زمينى نهادند كه آن را توانست ديد و سوگند ياد كرد كه شراب ننوشد و روغن به سر نمالد تا مدت مقرر ميان او و حبشيان سپرى شود و چون يك روز به مدت مانده بود بگفت تا كشتىها را كه با آن آمده بودند به آتش سوختند و بفرمود تا هر جامه كه داشتند بسوزند و جز آنچه به تن دارند چيزى وانگذارند .